رقابیه و فتح المبین یاد دارند رشادت هایش را!
پدرش حاج تقی یاد دارد مرام و مردانگی پسرش را!
خودش نام اسدالله را برای او انتخاب کرده بود آن هم سال ۱۳۳۰!
خانواده اش کشاورز بودند و اهل مبارکه، مشقت و سختی امرار معاش که آن روزها گریبان اکثر مردم ایران را گرفته بود، منجر شد او بیشتر از شش کلاس نتواند درس بخواند. مدتی را بنایی کرد و بعد هم در کارخانه سیمان مشغول کار شد .
همزمان با کار، شعر هم می گفت، قبل از انقلاب یکی از افرادی بود که همواره در سرکشی از خانواده نیازمندان و روستاهای محروم فعال بود .
انقلاب که شد به عضویت بسیج درآمد ، با شروع جنگ هم راهی جبهه نبرد حق علیه باطل شد .
خیلی زیبا برای پدر و مادرش نوشت: «تا آخرین قطره خونم در راه اسلام و قرآن جهاد می کنم، حتی اگر شهید شدم و جنازه ام تکه تکه شود. و شما ای منافقان و کوردلان بدانید که اگر مرا بگیرید و بکشید و جنازه ام را آتش بزنید. و خاکسترم را به هوا بفرستید هر کجا که ذره ای از خاکسترم برود لاله ای می روید و شما را نابود می کند.»
من آن سرباز حسینم سرافرازم که سرباز حسینم
من آن قربانی راه خدایم شهیدی از دیار کربلایم
اسدالله و سایر شهدا قامت راست کردند! ایستادند و مردانه جنگیدند تا ملت جلوی ابر قدرتهای شرق و غرب قامت خم نکند! رفتند تا دشمنی جلو نیاید .
او زخم تیر عشق را خورده بود و بی توقع ایستاد تا به حکم امامش گردن نهد.
قصه ی عشق اسدالله قصه ی عشق فرهاد و مجنون نیست بلکه بیش از آن کاربرد دارد و من با تمام وجود در او جاری میشوم .
اسدالله در تاریخ ۶١/١/۴ در منطقه رقابیه مجروح شد و هنگام انتقال مجروحان بر اثر اصابت ترکش های دشمن به شهادت رسید.
پیکر مطهرش سرانجام در گلستان شهدای مبارکه جاودانه شد .
روحش شاد.