به گزارش روابط عمومی سازمان بسیج هنرمندان استان اصفهان، به نقل از اصفهان زیبا؛ آسمان آبیِ شهر، این بار نه با قلمموی آبیِ استاد، که با اشکهای بیاختیارِ عاشقانش نقاشی شده بود. دیروز اصفهان، نه یک هنرمند، که پدری مهربان را بدرود گفت؛ پدری که روحش با رنگها عجین بود و قلبش با تپشهای هنر میتپید. محمود فرشچیان، نه تنها نگارگرِ نقشهای جاودان، که خالقِ هنری بیزوال، دیروز بر دوشِ مردم مهربان دیارش، به سوی خانه ابدیاش رفت. انگار تقدیر این بود، خالق قابهای «عصر عاشورا» و «ضامن آهو» با ذکر یاحسین و یارضا، روی دستان مردمی سیاهپوش در ایام اربعین حسینی، سوی خانه نورانی خویش برود.
چشم انتظاری مردم، برای آغوش پدر
از نخستین ساعات عصر دوشنبه، خیابانهای منتهی به آرامگاه صائب تبریزی، شاهدِ حضورِ مردمی بود که گویی نه برای وداع، که برای یک دیدار آمده بودند. پیر و جوان، هنرمند و هنردوست، همه در سکوت معنوی خود، شعری ناتمام از غم را زمزمه میکردند. چهرههای اشکآلود، حکایت از دلهایی را داشت که دیگر تاب دوری استاد را نداشتند. مردی با چشمان نمناک، انگار تمام نقشهای مینیاتور استاد را زندگی کرده بود و پیرزنی با ناراحتی تابوت استاد را نگاه می کرد و میگفت: «هر خطی که این مرد کشید، ذخیره آخرتش خواهد بود…»
پرواز به سوی ابدیت، در جوار سخنور رنگها
و آنگاه پیکرِ استاد، در میان ذکر عاشقانه «یا حسین»، به سوی آرامگاهِ ابدیاش روانه شد؛ جایی در کنار صائب تبریزی، شاعری که خود اسطوره ترکیب عشق و هنر بود. چه همآغوشی زیباتری از این دو؟ یکی که با واژهها، نقشهای جاودان میکشید و دیگری که با رنگها، شعر میسرود. گویی تقدیر، این دو هنرمند نامی را پس از قرنها، در خاک یکسان به هم رسانده بود تا هنر شرق، در آغوشِ هم آرام گیرد.
اشکهایی از چشم ادب
صائب گفته بود: «سخت میخواهم که در آغوشِ تنگ آرم تو را»
و دیروز، این شعر، تجسم عینیتری یافته بود. استاد نگارگری ایران و خالق نقشهای ماندگار و والا، در جوار شاعری آرمید که او را به آغوش می گرفت.
اینجا هیچ هنرمندی مشهورتر از فرشچیان نبود، هیچ مدیر و معاونی به چشم نمیآمد، همه انگار انسان عادی بودند، اینگونه بگویم که انگار همه مخاطبین تابلوهای او بودند و این قاب، یعنی تابوت او بر روی دست مردم دیارش، آخرین نگاره او بود…!
فرشچیان، این بار با دستان بیجان خود، قابی تازه آفرید؛ قابی که در آن، پروانهها عاشق شمع بودند، دستها بر تار گونهها میلغزیدند و یک تابوت، همراه فرشتگان، به عرش خدا پرواز میکرد.
خاکسپاری در آغوشِ شعر
هنگامی که پیکرِ استاد به آرامی در خاک جای گرفت، بادی ملایم، برگهای درختانِ مجاور را به جنبش درآورد، گویی صائب، خود به استقبال همزبان هنرمندش آمده بود. مردم، یکییکی، بر مزارش میآمدند و خاطرهها را مرور میکردند.
جوانی با چهرهای متأثر گفت: «استاد فرشچیان، هنر را نه در قابهای موزهها، که در قلبهای مردم ایران جاودانه کرد. او به ما آموخت که زیبایی، زبانی جهانی دارد؛ زبانی که از دل برمیآید و به دل
مینشیند.»
و اینچنین، پدرِ رنگها، در جوارِ شاعرِ عشق، آرمید تا هنرِ ایران، بار دیگر در همآغوشیِ ادب و نگارگری، فصلهای جدیدی از جاودانگی را ورق بزند. دیروز اصفهان، نه یک هنرمند، که یک اسطوره را به خاک سپرد؛ اسطورهای که نامش، تا همیشه بر تارکِ هنر و فرهنگ ایرانی میدرخشد.
و حالا اصفهان یک آرامگاه مهم دیگر، در قلب پر رمز و راز خود دارد…